X
تبلیغات
رایتل

تجربه داری

پنج‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1393 ساعت 02:27

بچه ها چون نمیتونن حرف بزنن تمام خواسته ها و دردها و مشکلاتشون رو با گریه ابراز میکنن

این برای پدر و مادرهای تازه کار خیلی مشکل سازه

مخصوصا روزهای اول نوزادی

با هر گریه بچه  به ترس و وحشت میفتن و نگران میشن

چون تجربه ندارن

نمی فهمی بچه گرسنه است یا جاش کثیفه یا دلش درد میکنه یا خوابش میاد یا خدای نکرده واقعا درد و مرضی داره

این وقتها حضور یه آدم با تجربه خیلی به پدر و مادر قوت قلب و اعتماد به نفس میده چون واقعا نمیدونی کاری که داری میکنی درسته یا غلط ؟

اما گاهی هم این آدم های با تجربه اساسی حال آدم رو میگرن

توی مهمونی یا جمع یا حتی توی خیابون انقدر به بچه داری شما ایراد و اشکال می گیرن و توصیه های مختلف و گاهی متناقض با هم به خورد شما میدن که سرسام می گیری

البته همه از سر خیرخواهی اینکار رو میکنن ولی واقعا پدر و مادرها بعد از مدتی دیگه نیازی به این توصیه ها ندارن

این توصیه ها خیلی هاشون دمده شده با علم امروز جور در نمیاد

خیلی هاشون تصورات و باورهای غلطهو گاهی اصلا برای بچه ضرر داره

و خیلی هاشون هم ممکنه درست باشه ولی برای بچه شما کاربرد نداره

چون بچه ها ممکنه با هم فرق بکنن و عادت هاشون برای غذا خوردن بازی کردن و لباس پوشیدن متفاوت باشه

به همین خاطر بودن پدر و مادرهای تازه کار در جمع های فامیلی که بزرگترهای با تجربه هم توش هستن بعضی اوقات واقعا غیر قابل تحمل میشه طوری که مادر و پدر کلافه میشن و دلشون می خواد برگردن و به طرف بگن اصلا به تو چه ؟ دلم می خواد بچه ام همینطوری باشه که هست .

البته اینها چیزیه که تو دلشون میگن و به همون دلیل که گفتم

یعنی چون توصیه های آدمای با تجربه از سر خیرخواهیه

همچین عکس العمل خشنی هم از طرف پدر و مادر صورت نمی گیره


پسر عزیزم

خوشحالم که با تولد داداشت مانی

ما به اندازه کافی تجربه بچه داری کردن داریم

و هم  به خاطر نزدیک بودن سن شما دو تا با هم

اون تجربه ها رو خوب یادمون هست

اینطوری خیالمون راحته که ایشالا اون ترس ها و اشتباهات مبتدیانه روزهای اول تولد مانی رو برای تو تجربه نخواهیم کرد و از اون روزهای نوزادی و کوچولویی تو کمال لذت رو خواهیم برد

بدون ترس

بدون استرس

و بدون نگرانی


خوب بخوابی تنبل خان

فرصت کردی یه تکونی به خودت بده

دیگه وقتشه که لگد زدنات شروع بشه عزیزکم



حب الوطن

چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:24

امشب رفته بودیم منزل کوروش تمدن

هانا که سه ماه از مانی کوچکتر است برعکس همیشه خیلی مهربان شده بود

قبلا اصلا حتی وقتی نگاهش می کردم می زد زیر گریه ولی امشب کلی با هم بازی کردیم و بغلم آمد و روی کولم سوار شد و کلی ذوق کردم . برعکس همیشه مانی خیلی غر می زد و بی تابی می کرد . انگار اخلاق هانا و مانی با هم عوض شده باشد .

برگشتنی با مهربان دنبال علت می گشتیم که مهربان گفت چون در خانه هانا بوده ایم و او به محیط آشنا بوده اخلاقش فرق کرده است و علت بی تابی مانی هم غریبه بودن با محیط بوده است .


از نظر من اخلاق هانا خیلی فرق کرده بود ولی دلیلش نمی توانست فقط بودن در خانه خودشان باشد اما این قضیه عادت کردن به خانه مرا یاد داستانی انداخت که پدرم تعریف می کرد .

داستانی که در اهمیت خانه و وطن دوستی بود .

بابا می گفت : کسانی که حیوانات را با هم جنگ می اندازند قانونی مشخص دارند به این ترتیب که دو حیوان حالا گاو یا سگ یا خروس یا هر دو حیوان دیگری که قرار است با هم بجنگند باید قبل از پیکار همزمان با هم وارد میدان جنگ بشوند . چرا که اگر یکی زودتر از دیگری به میدان بیاید آنجا را خانه و وطن خودش می داند و برای دفاع از آن رشادت و از جان گذشتگی بیشتری نشان می دهد .

بابا همیشه می گفت : کاش کمی از این حس وطندوستی که در حیوانات ذاتی و خدادادی قرار دارد در بعضی از انسان ها هم وجود داشت .


پسرهای گلم !

هدف از نوشتن این پست صرفا ترغیب شما به احترام گذاشتن و عشق ورزیدن به میهن بود و بس . اگر برای تفهیم این مهم از گاو و سگ و خروس مثال زدم به خودتان نگیرید . قیاس مع الفارق بود ...



سه‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1393 ساعت 02:55

کلا دوست ندارم با موبایل بازی کنی مانی جان

هرچند که بازی با گوشی برات واقعا جذابه و ما هم ناچاریم گاهی که درمانده و مستاصل میشیم از گوشی برای سرگرم کردنت استفاده کنیم . مثل وقتی که توی آرایشگاه موقع کوتاه کردن موهات حسابی گریه می کنی یا توی سفرهای طولانی که تو ماشین حوصله ات سر میره و نمیشه آرومت کرد یا مثلا اونروز که توی آتلیه می خواستیم ازت عکس بگیریم و تو یکجا بند نمی شدی و ....

یه وقتایی بعد از یه عالمه دنبالی بازی و قایم موشک و شیطنت دو نفری ، میرم و خسته و کوفته روی کاناپه دراز میشم و تا میام گوشی رو بردارم و یه چرخی بزنم می دویی و با زحمت از کاناپه بالا میای و روی سینه من می خوابی و با خنده مثلا می خوای منو گول بزنی که تو هم در بازی سهیم باشی . بعد که من مقاومت می کنم و گوشی رو بهت نمیدم و از گرفتنش نا امید میشی با دست گوشی رو دور میکنی و صورتت رو می گیری نزدیک صورت من و نمیذاری من به گوشیم نگاه کنم . منظورت اینه که تمام توجهم به تو باشه . دماغت رو می چسبونی به دماغم و پیشونیت رو میذاری روی پیشونیم تا من نتونم به هیچ چیز و هیچ کس دیگه ای به غیر از تو نگاه و توجه کنم .

این لحظه ها لحظه های شیرینی هستند .

لحظاتی که من و تو عکس خودمون رو تو چشمای همدیگه تماشا می کنیم .





قایم باشک

دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:59



مانی می رود روی کاناپه و پرده را می کشد روی سرش

همه جایش معلوم است و حتی سرش هم تقریبا معلوم است

خودش هم دارد از پشت پرده همه جا را می بیند ولی فکر می کند قایم شده است

من هم مدام صدایش می کنم : مانی ؟ مانی ؟ کجایی پسرم ؟

همانطور پشت پرده برای خودش ذوق می کند و ریز ریز می خندد

فکر می کند نمی بینمش

بعد یکهو پرده را کنار می زند و با صدای بلند می گوید : داااااااااا

و من مثلا از ترس جیغ می زنم

و او از خنده ریسه می رود

و دوباره قایم می شود .

و صد بار هم که دوباره این بازی را تکرار کنیم مثل دفعه اول و چه بسا بیشتر کیف می کند .


پسرهای گلم !

این قایم موشک بازی ما و شما حالا حالا ها ادامه دارد

شما تا بزرگ بشوید خیلی بازی های شبیه به این خواهید داشت

فکر می کنید ما متوجه نمی شویم

فکر می کنید شما را نمی بینیم

اما می بینیم و به روی خودمان نمی آوریم

تا ذوق کنید

و خنده رو لبهایتان باشد ...



یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:43

می دونید پسرای گلم ؟

حکایت بزرگ شدن بچه ها خیلی شبیه این حکایت تکراری زندگی آدم بزرگهاست که " یا در آرزوی فرداییم یا در حسرت دیروز "

فکر که می کنم می بینم یک زمانی چقدر آرزو داشتم فقط بدونم مانی چه شکلی میشه ؟ همین حسی که حالا نسبت به تو دارم و این حس بیشتر یک عطش آتشینه تا یه حس ساده .

اونروزهایی که مانی مثل یه لبوی تپل و غرغروی بی دست و پا توی پتو خوابیده بود و هیچ عکس العملی نسبت به محیط از خودش نشون نمی داد چقدر دلم می خواست فقط یکبار خنده اش رو ببینم .

اونروزهایی که نسبت به صدا و نور عکس العمل داشت چقدر دلم می خواست چهار دست و پا تکون بخوره و دنبالم بیاد .

اونروزهایی که چهار دست و پا می رفت چقدر مشتاق بودم تا فقط یک قدم روی پای خودش بایسته و صدام بکنه .

و حالا که اینور و اونور میدوئه و جیغ میزنه و منو صدا میکنه و با هم بازی می کنیم گاهی انقدر خسته میشم و بی حوصله که دلم می خواد بگیره بخوابه و دست از سرم برداره و حتی دلم برای روزهای نوزادیش که دردسر کمتری داشت هم تنگ میشه .


میدونین پسرهای گلم ؟

آرزوهای باباها و مامانا برای بچه هاشون هیچ وقت تموم نمیشن

هرچقدر هم بزرگ بشید باز هم براتون آرزوهای جدید داریم .

آرزوهای کوچیک و بزرگ


گاهی خستگی و بی حوصلگی ما ناگزیره

انرژی شما بچه ها تموم نشدنیه

یک بازی رو صدبار هم که انجام بدین مثل بار اول کیف می کنید

اما ما این توانایی رو نداریم

اگه یه وقت از دست شیطنت هاتون خسته میشیم

اگه یه وقت حوصله بازی کردن باهاتون نداریم

اگه یه وقت مجبور میشیم دعواتون کنیم و چیزی که می خواید بهتون نمیدیم

اینا رو به حساب دوست نداشتن نگذارید 

که البته میدونم نمی گذارید

چون این یه حس لحظه ایه


شب که میشه و خوابتون میبره

ما دوباره براتون آرزوهای کوچیک و بزرگ می کنیم

و دلمون برای همه اون شیطنت ها خیلی خیلی خیلی تنگ میشه


خوب بخوابید اسحاقی های کوچولو !


قلک

شنبه 6 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:30

وقتی مانی به دنیا آمد یکی از دوستان خوب وبلاگی پیشنهاد کرد که برایش بیمه عمر و سرمایه گذاری باز کنم . محبت کرد و قسط اول را هم خودش به عنوان هدیه تولد پرداخت کرد .


اینکه آدم دوستان بیمه ای داشته باشد یک بدی دارد و یک عالمه خوبی

بدیش اینست که ناچاری با هر کدامشان یک قرار داد ببندی

مثلا من خودم دو تا بیمه عمر دارم در دفتر دو تا از دوستان وبلاگی که دفتر بیمه دارند

و بیمه عمر مانی هم در دفتر بیمه یکی دیگر از دوستان وبلاگی ثبت شده است

و با این اوضاع خراب بیکاری و بی پولی اول هر ماه باید کلی پول بریزم به حساب بیمه های عمر

که خیلی سخت است و زور دارد


اما جدا از شوخی بیمه فرهنگ بسیار خوبیست

یکجور پیش بینی آینده

یکجور حس اطمینان برای روزهای خیلی سخت تر از اینروزها

و به امید خدا وقتی تو هم به دنیا بیایی یکی از همین بیمه نامه ها برایت خواهم خرید پسر عزیزم

قسمت خوبش همینجاست

اوایل هر ماه وقتی می نشینم پای نت و قسط ها و بدهی ها را واریز می کنم

نگاهی هم می اندازم به صورتحساب بیمه ها

و حساب می کنم که الان چقدر پول توی حسابتان هست

و سال بعد و سال بعدش و سال بعدترش چقدر


فکر می کنم به اینکه اگر به هر دلیلی من زنده نباشم بیمه عمر من هم هرچند مبلغش خیلی زیاد نیست

اما کار راه انداز خواهد بود و مجبور نیستید جلوی کسی دست دراز کنید

و بیمه های خودتان هم هست

و وقتی تو و مانی 20 ساله شدید

یک پول گردن کلفت به دستتان می رسد

که می توانید با آن هرچه دوست داشته باشید بخرید

چه می دانم هزینه ازدواج یا خرید ماشین یا ادامه تحصیل در دانشگاه

این چیزها خیالم را خیلی راحت می کند .


خب این حس خیلی خوبی است

که من هر ماه با وجود گرفتاری مالی که دارم

مثل بچگی سکه هایم را بیاندازم توی یک قلک گلی

به این امید که یکروز موقع گرفتاری و مشکل

یکروز که قدیمی ها به آن می گفتند روز مبادا

چه باشم یا نباشم

تو و مانی قلک هایتان را می شکنید

و از دیدن یک عالمه پول داخلش

چشمهایتان از خوشحالی برق می زند ...





جمعه 5 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:52

می دونی پسرم ؟

همه آدم ها حتی وقتی بزرگ میشن گاهی به خاطر علایقشون

رفتارهای کودکانه ای ازشون سر میزنه که دلت براشون میسوزه

گفتم رفتار کودکانه نه به خاطر ساده بودنش

به خاطر همون جنبه مظلومانه اش که دل رو می سوزونه


نمونه اش خود من

امشب رادیو هفت یه ویژه برنامه داشت به مناسبت شروع زمستون

البته منطقا این برنامه باید شب یلدا پخش می شد

ولی خب به خاطر همزمانی با وفات حضرت محمد پخش نشد

و خب دیگه چون از یلدا چند شب گذشته بود

دیگه یه ویژه برنامه یلدایی نبود


من و چند تا از دوستام یه کلیپ یلدایی ساخته بودیم

و دلمون می خواست امشب حاصل زحمتمون رو باقی مردم هم ببینن

خلاصه کلوم اینکه

سه ساعت تمام

یعنی از ساعت 10 تا 1 شب بدون اینکه چشم از تلوزیون بردارم

چهارچشمی نشستم پای تلوزیون

و دستم روی دکمه رکورد بود تا کلیپمون پخش بشه

ولی نشد

خنده دار بود که اون آخراش گلاب به روت داشتم از فشار دستشویی می ترکیدم

ولی از ترس اینکه توی همون وقفه کوتاه که من به دستشویی میرم پخش بشه

نشستم و برنامه رو تماشا کردم

و آخر سر هم دست از پا درازتر و نا امید خودم رو به دستشویی رسوندم


اینجور کارها فقط از معصومیت و مظلومیت بچه هایی که دلشون پاک و صافه بر میاد

ولی بعضی آدم بزرگها هم گاهی به خاطر چیزهایی که دوستشون دارن

مرتکبش میشن .


سرت رو درد نیارم

بعدها که بزرگ شدی نگاهی به این ویدیو بنداز

خودم خیلی دوستش دارم


خوب بخوابی پسر گلم



( تعداد کل: 166 )
<<    1       2       3       4       5       ...       24    >>