X
تبلیغات
رایتل

قانون بقای پدر

دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 13:13

سلام مانی قشنگ بابا


فردا روز پدر است .

هر سال یکروز به نام پدر و برای قدردانی از مقام او " روز پدر" نامگذاری می شود ولی روز پدر امسال با همه روزهای پدر سال های قبل برایم فرق دارد .

اول به این خاطر که اولین سالی است که خودم پدر شده ام  و خدا وجود نازنینی مثل تو را به من هدیه داده است و دوم به این خاطر که اولین سالی است که پدرم را از دست داده ام . می بینی بابا ؟ می بینی چه زمانه غریب و چه بازی متناقضی  است کار این دو روزه ی دنیا ؟


شاید اسمش را بشود گذاشت قانون بقای پدر :


پدر ها هیچ وقت نمی میرند بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شوند .


پدری می میرد و پسری پدر می شود و پسری دیگر زاده می شود که روزی خودش پدر خواهد شد  . 


شاید معنی پدر بودن را روز پدر امسال بهتر از همیشه درک کنم . چون تو را در آغوش می گیرم که خلاصه همه شیرینی های دنیایی و هم اینکه جای خالی پدرم هست که بزرگترین جای خالی دنیاست . هیچ چیز مثل وجود تو نمی تواند روزهای مرا زیبا کند و هیچ چیز هم نمی تواند جای خالی آن مرد بزرگ را که تکیه گاه محکم من بود پر کند . 


مانی جان این چیزها را حالا حالا ها نخواهی فهمید . تا خودت پدر یا بی پدر نباشی متوجه نمی شوی که اولی چقدر شیرین و دومی چقدر دردناک است .



مادرم تعریف می کرد که من بچه فوق العاده محتاطی بوده ام . موقع راه رفتن موقع دست زدن به اجسام و موقع پایین و بالا رفتن از پله های خانه مادر بزرگ . تو هم دقیقا همینطور هستی . اجسام را ابتدا به آرامی و احتیاط لمس می کنی تا داغ  و سرد نباشند . تازگی ها دستت را می گیری به  مبل و صندلی و می ایستی و یواش و با احتیاط و با کمک آنها راه می روی اما نمی توانی تعادلت را حفظ کنی و بدون کمک آنها قدم برداری .  یکی دوبار هم که زمین افتاده ای حسابی تجربه دار و ترسو شده ای . به همین خاطر وقتی خسته می شوی همانطور ایستاده و مستاصل شروع می کنی با گریه مرا صدا کردن که بیایم و کمکت کنم تا بنشینی . لحظه محشری است آن لحظه که بین استیصال و ناراحتی و گریه وقتی دستم را به سمت تو دراز می کنم یکهو صورت غمگینت تبدیل می شود به لبخند شیرین . نمی دانی چه حس محشر و بی نظیری است که موجودی به نازنینی تو دست مرا با اعتماد می گیرد و تکیه می کند به آن .

مانی جان !

پدر درست مثل همین دست می ماند که وقتی خسته و غمگین و گرفتار هستی برای کمک به سمت تو می آید  و با دیدنش لبخند می شوی .






مانی جان  !

یکروز بزرگ می شوی و می فهمی چقدر گرفتن دستان پدر خوب است و یکروز لاجرم خواهی فهمید که چقدر تحمل نبودن چنین دستانی سخت است . امیدوارم آنروز خودت هم مثل من پدر شده باشی تا این جای خالی را کمتر حس کنی . امیدوارم تو هم بتوانی نبودن پدر را با پدر بهتری بودن جبران کنی . آرزو می کنم همیشه مرد و محکم باشی و یک بابای خوب برای بچه هایت : بابایی که وقتی نبود بچه هایش دلشان برای دستهایش حسابی تنگ می شود .


مانی جان ! پسر گلم

روز پدر و مرد بر تو مبارک




یازده ماهگی

شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 23:07

امروز پسرم مانی یازده ماهه شد .











چند خط برای اولین قدمهایت

یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:57

مانی جانم ! تو هر روز بزرگتر میشی

هر روز باهوش تر و کنجکاوتر و شیطون تر

هر دقیقه تجربه های جدید کسب می کنی و کارهای تازه یاد می گیری

و از کشف و ادراک چیزهای جدید دور و برت چنان مبهوت میشی و ذوق میکنی که دوست دارم تمام روز بنشینم و تماشا کنم بزرگ شدنت رو . مرد شدنت رو . آقا شدنت رو ...


این دو سه روزی که ماموریت بودم دلم برات یه ذره شده بود

هر وقت زنگ میزدم به مامانی و صدای تو از پشت گوشی میومد انگار صد تا کفتر بی قرار توی دلم بال بال میزدن

وقتی بعد از سه روز دیدمت آنچنان لبخندی زدی که تموم خستگی هام در رفت

خودتو محکم انداختی توی بغلم و صورتت رو چسبوندی به سینه من و شروع کردی مثل قمری ها قوم قوم کردن و  من دنیا دنیا کیف کردم و برای هر قوم قوم گفتنت صد تا "جانم الهی فدات شم " گفتم . 


تمام مسیر راه تا خونه هر وقت برگشتم و نگاهت کردم با همون لبخند شیرین روی لبات و اون برق قشنگ توی چشمات به من نگاه کردی که یعنی : "من میشناسمت . یعنی من میدونم که نبودی چند روز . یعنی منم دلم برات تنگ شده بابایی" و مگه یه بابا از دنیا چی میخواد جز این که پسر شیرینش انقدر با عشق نگاهش کنه ؟


تازگی ها یاد گرفتی به جای سینه خیز رفتن ٬ چهار دست و پا بری

و حتی یک لحظه هم دوست نداری که روی زمین باشی

مدام دستت رو می گیری به اینور و اونور و می ایستی


نمیدونی چقدر مشتاقم تا اولین قدم برداشتن هات رو روی پای خودت ببینم

اولین گام هایی که بدون کمک ما روی زمین برمیداری

اونروز جشن می گیرم و بین دوستام شیرینی پخش می کنم


آخه تو تمام معنی وجود منی

دوستت دارم پسرم

دیوانه وار

با تک تک سلول های وجودم




این عکس را مهربان از من و مانی در خواب گرفته


صحت آبگرم حاج آقا

جمعه 8 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:29

می دانی بابا وقتهایی که تو را به حمام می برم بهترین لحظات عمر من هستند ؟

وقتی قطرات آب روی پوست پاک و نازنین تو می نشیند و من تنت را هزار هزار بار می بوسم .

وقتی با سرد و گرم شدن آب مثل یک جوجه ترسو سریع به آغوش من پناه می آوری لذتی در جانم می دود که تشریحش با کلام ممکن نیست . آن وقتها من بزرگترین مرد جهان می شوم و احساس اینکه بغل من برای تو امن است بهترین حس دنیاست . وقتی آهسته آهسته شستت را می مکی و توی بخارهای گرم کرخت می شوی و در آغوشم به خواب می روی دوست دارم دنیا از حرکت بایستد و زمان همانجا متوقف بشود . تو با همین اندازه کوچک و نحیف زیباترین فرشته عالم باقی بمانی و من همانطور قوی ترین بابای دنیا باشم . مانی جان ! می دانی تو بهانه اینروزهای من برای زنده ماندن هستی ؟ بهانه ای که مرا آنقدر قوی می کند که تلخ ترین حادثه های عالم را تحمل کنم و پشتم از غصه و اندوه خم نشود ؟

مانی جان ! می دانی اگر تو نبودی چقدر دنیای من بی مفهوم و ارزش می شد ؟

تو اینروزها در رویا هستی و هیچ چیز جز چند عکس و خاطره مبهم در ذهنت نخواهی داشت اما باید بدانی که چرخ دنیای من اینروزها فقط و فقط به خاطر  بودن تو می چرخد .

راستی اولین عیدت مبارک پسرم ...





هفت ماهگی

جمعه 13 دی‌ماه سال 1392 ساعت 20:57


امروز جمعه سیزده دی ماه 92 پسرم مانی هفت ماهه شد ...








دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 00:00

پنج ماه پیش در چنین روزی خدا تو را به ما هدیه داد

شیرین ترین هدیه ای که می شود از آسمان به زمین بیاید .

این پست را قاعدتا باید توی جوگیریات می نوشتم اما جوگیریات فعلا در رهن است.

این هم پنج تا عکس از مانی جانم طی 30 روز گذشته ...



http://s2.picofile.com/file/7991907197/maani8_2.jpg



http://s3.picofile.com/file/7991908923/maani8_5.jpg


http://s3.picofile.com/file/7991906876/maani8_1.jpg


http://s3.picofile.com/file/7991907739/maani8_3.jpg


http://s3.picofile.com/file/7991908060/maani8_4.jpg


امشب چراغها را خاموش نمی کنم

یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 00:42

مانی جان ! از وقتی بدنیا آمده ای

ما شبها با چراغ روشن می خوابیم

که اگر گریه ات گرفت

که اگر گرسنه شدی

که اگر دلپیچه داشتی 

که اگر جایت کثیف بود

توی تاریکی ها گمت نکنیم

که یکوقت دست و پای کوچکت توی خاموشی زیر و دست و پایمان نرود

و در تمام این پنج ماه مدام دلم می خواست یک شب بشود که بتوانیم چراغ ها را خاموش کنیم

که مامانی مجبور نباشد چشم بند ببندد و من بیخودی هی غلت نزنم تا خوابم ببرد


امشب اما تو اینجا نیستی

و من مدام تصویر لبخند تو را می بینم که چشمهایت دارد زیر باران برق می زند

و دلم می خواهد هی گریه کنی که خوابم نبرد

امشب صدای خُر خُر های تو نمی آید و من از سکوت و تاریکی شب می ترسم

و تا صبح چراغها را خاموش نخواهم کرد

حتی اگر خوابم ببرد ....



( تعداد کل: 166 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       24    >>