X
تبلیغات
رایتل

16 ماهگی

یکشنبه 13 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 20:20

پسر عزیزم مانی قشنگ بابا

شانزده ماهگیت مبارگ

حالا دیگه تنها نیستی

و توی دل مامانی یه خواهر یا برادر کوچولو داری

کسی که ایشالا سال دیگه روز جشن تولدت کنار ماست

البته نمیتونه توی فوت کردن شمع های کیک تولد کمکت کنه

اما عکس یادگاریمون مثل سال قبل سه تایی  نیست

ما میشیم یه خانواده چهار نفره











بهترین دوست و همبازی

پنج‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 21:21

مهمترین دلیل من و مهربان برای آوردن بچه دوم این بود که مانی تنها نباشه

مانی صبح تا شب توی خونه اینور و اونور میره و واقعا نیاز به همبازی داره

هرچند من و مهربان سعی میکنیم همبازی خوبی باشیم اما واقعا نمیشه

انرژی بچه ها تموم نشدنیه

یه بازی ساده و معمولی که از نظر ما بزرگترها شاید بیمزه به نظر بیاد انقدر برای مانی لذتبخشه که نمیتونیم درکش کنیم

مثلا حلقه های رنگی رو میندازه توی یه میله و یه هرم کوچیک درست میکنه

و صدها بار اینکار رو تکرار میکنه

صدها بار بدون اغراق

طوری که آدم خسته و روانی میشه

ولی مانی هر بار دقیقا مثل دفعه اول لذت میبره

خب یه وقتهایی از حوصله ما خارجه که پا به پای مانی باهاش بازی کنیم

و وقتی که از ما نا امید میشه و خودش تنهایی بازی میکنه واقعا دلمون براش میسوزه

ولی وقتهایی که یه همبازی داره مثلا هانای آرش یا هانای کوروش میان خونه ما

یا کیامهر و رادین پیشش هستند ساعتها با هم میشینن و بازی میکنن و سرگرم میشن

وقتهایی که مهمون کوچولویی خونه ماست

مانی واقعا خوشحال و سرگرمه و تنهایی رو حس نمیکنه و جدا کاری به کار ما نداره


وقتی فکر میکنم بعدها که بزرگ میشن مانی یه خواهر یا برادر کوچولو داره

توی روزهای سخت و روزهای خوب زندگیش تنها نیست

و کسی رو داره که هواش رو داشته باشه حس خوبی بهم دست میده

درست مثل حالا که دو تا خواهر خوب دارم و توی مشکلات هوای همدیگر رو داریم


مهمترین دلیل ما برای داشتن فرزند دوم همین بود

اینکه مانی عزیزمون تو این  دنیای بزرگ که گاهی واقعا ترسناک میشه  تنها نباشه

چهارشنبه 2 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 23:39

سلام مژده باران

سلام خود خود عشق

سلام شروع تمام خبرهای خوب و خوش

برای آمدنت چه باید نوشت خواستنی ترین موجود زمین ؟

دلم می خواهد تمام کوچه را ریسه بکشم به پیشواز قدمت نورسیده ی نارسیده

امشب دوباره پر شده ام از شیدایی پدرانه

و تا تماشای اولین بارت

که به چشم بر هم زدنی فرا می رسد

به قدر هزار سال نوری مشتاقم


نوبر میوه های آخر تابستان

شیرینی پاقدم پاییز

زمستان که تمام شود

تو با بهار می آیی

و آمدنت مهربانی را دوباره در جهان تکثیر می کند .


خوش خبر باشی خوش قدم ترین دانه نارسته

سلام عزیز دل بابا



چهارده ماهگی

دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:28

پسرم مانی چهارده ماهه شد


شب فینال جام جهانی با لباس تیم ملی آلمان



اولین سلمانی رفتن آقا مانی



خسته و خیس بعد از آب دادن به گلهای باغچه

خوشحال در کنار هانا تمدن



در حال آب بازی در رودخانه طالقان



صحت حمام حاج آقا



منزل آرش ناجی در حال حساب و کتاب با چرتکه




سیزده ماهگی نازنین زاده سیزده

جمعه 13 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 22:34




دوازده ماهگی- مامان نوشت

دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 23:33

یک ساله شدی مانی....

چقدر زود.... این یک سال به شدت سخت گذشت.... عجیب و غمدار .... و این وجود نازنین تو بود که قابل تحملش کرد.... و من به خاطر بودنت توی تک تک روزهای این سال لعنتی از تو ممنونم پسرم.

روزهامو پر کردی و شب هامو قشنگ .... ذهنم رو به نسبت خیلی چیزها تغییر دادی .... اولیت های زندگی مو عوض کردی ... قبلا ها دوست داشتم بعد از به دنیا اومدنت باز هم برگردم سر کار و یک مادر شاغل باشم چون فکر می کردم مادر های خانه دار ادم های کسل کننده ای هستن .... حالا حاضرم کسل کننده ترین ادم روی زمین باشم و هیچ کس حتی دلش نخواد جواب سلامم رو بده ولی صبح ها کنارت بخوابم تا تو بیدارم کنی .... قبلا ها خیلی ها رو پیش خودم قضاوت می کردم که چه مادر بی فکری.... چه تربیت بدی ... چه بچه ی کثیفی .... ولی حالا خودم از خیلی هاشون بدترم ولی عین خیالم نیست... چون دوست دارم خودت یادبگیری.... خودت تجربه کنی... و بهای این ها به خیال مردم مادر بی فکر شدنه .... بگذریم.... بذار از خودت بگم...

الان سه تا دندون داری... دو تا پایین و یه دونه بالا ... البته در اصل پنج تا چون دوتای دیگه اش نصفه نیمه در اومده... ولی وقتی می خندی بامزه می شی خیلی.... صدای هلی کوپتر در میاری می گی بوووووو .... ادای ماهی و موش هم در میاری.... من از همه بیشتر موش شدنت رو دوست دارم.... یه وقتایی رای ات باشه بابا و ماما هم می گی .... لبه ها رو می گیری و بلند و می شی و با کمک اونا چند قدم بر می داری.... دیگه کم کم باید راه بری ولی خیالت راحت پسرم من اصلا عجله ندارم... تا هر وقت خواستی همین جوری باش... چند روزی هم هست می ری روی میز.... خودت تنهایی.... تو خیلی قوی و شجاع هستی پسرم... خیلی

بیشترین کلمه ای که در طول روز می گی اینه ( اپ ap ) به فتح الف و سکون پ .... کلا واسه همه چی همینو می گی.... فکر کنم یعنی چه باحال ! چون هرکی بیاد ... هرکی بره.... هرچی بشه ... هر شکلکی برات در بیارم ....تو فقط می گی اپ .. اره به نظرم می گی:چه باحال .... راستی به به هم می گی... وقت ماست خوردن سرتو به چپ و راست تکون می دی  و می گی ب ب ...البته منظورت به به هست .... خودم می دونم....

خلاصه پسرم تو خیلی نازی... خیلی هم شیطون شدی .... و چشمات و موهای نا مرتبت خیلی قشنگه....

من مامانتم تا همیشه ..... من روز به روز و سال به سال کنارت می مونم تا بزرگ بشی.... تا مرد بشی .... تا یه روز وقتی غذاتو گذاشتم روی میز با یه صدای مردونه بگی چه باحال !

تولدت مبارک پسرم ....

باببببببا

سه‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:14

سلام پسرم

دیشب خانه مادربزرگت بودیم .

مادرت از آشپزخانه بیرون آمد و با بهت و تعجب به من اشاره کرد که تو را نگاه کنم .

من لم داده بودم روی مبل راحتی و حواسم به تو نبود

داشتی آرام آرام با دست قاب عکس بابا بزرگ مرحومت را روی میز نوازش می کردی

انقدر زیبا و احساس برانگیز که من شک نداشتم روح بابا آنجا به جای قاب عکسش نشسته و تو او را می بینی و داری صورتش را می نوازی . نوع دست کشیدنت به قاب شبیه لمس یک موجود بی جان نبود . انگار داشتی صورت جاندار بابابزرگ را نوازش می کردی . درست مثل وقتهایی که بغلت می کنم و تو خوابت می آید و به صورت من دست می کشی . یکهو بغض کردم و گوشه چشمم خیس شد . خواستم بروم یک گوشه ای تنها بنشینم که تو گریه کردنم را نبینی . بلند که شدم تو به طرف من برگشتی و دستهایت را بلند کردی که یعنی تو را هم بغل کنم و با خودم ببرم . و بعد در کمال ناباوری اولین لغات معنا داری که از تو شنیده ایم از زبانت خارج شد : بابببببببا


من و مادرت به هم نگاه کردیم و شروع کردیم به جیغ زدن و بالا و پایین پریدن و تو با تعجب به دیوانه بازی های ما نگاه می کردی . انقدر از شنیدن آن کلمات خوشحال بودیم که یادمان رفت غم چند ثانیه قبلش را .


مانی قشنگ بابا

تو بهترین هدیه خدا بودی به زندگی ما

مثل رنگین کمانی قشنگ

که نشانه پایان طوفان است

و نوید درآمدن خورشید از پس ابرها






+ از خیلی وقت قبل با مهربان کل کل داشتیم که مانی اول کداممان را صدا می کند : بابا یا مامان ؟

مهربان چند باری ادعا کرد که مانی او را صدا زده ولی خب شواهدی برای این ادعایش نداشت . دیروز اما بطور رسمی و در حضور هردومان  من پیروز این رقابت شدم.

الهی که قربان بابا گفتنت بشوم عزیز دل بابا



( تعداد کل: 166 )
<<    1       2       3       4       5       ...       24    >>