X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 4 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:03

سلام پسرم

احتمالا بعدها که تو و مانی بزرگ بشوید با خواندن این نوشته ها می پرسی چرا بین تو و مانی تبعیض قائل شده ام ؟

چرا برای مانی انقدر زیاد نوشته ام و برای تو کم ؟

و شاید فکر کنی که مانی را از تو بیشتر دوست دارم .


می دانی  پسرم ؟ دیروز روز تولد پدرم بود

بابا توی کتابش دو تا شعر به مریم و نرگس تقدیم کرده است

همیشه گلایه می کردم که چرا برای من شعر نگفته است ؟

ولی بعد از فوتش فهمیدم که چقدر برایش عزیز بوده ام

مثلا توی گاو صندوقش یکی از نامه های زمان دانشجویی مرا نگه داشته بود . نامه مرا گذاشته بود بین مدارک مهم مثل سند و دسته چک ها و دفترچه های بانکی . یعنی برایش ارزشمند بوده است . دلش می خواسته همیشه در جای امنی نگهش دارد . یا یکبار هم که به خانه بابا اینا رفته بودم و بابا منزل نبود یک نامه برایش نوشته و گذاشته بودم روی کتابهایش

بعد از فوتش وقتی داشتیم کبفش را می گشتیم نامه ام را پیدا کردم

نامه ای که بابا هر روز با خودش اینور و آنور می برده 

و احتمالا بارها خوانده بوده است

حالا می دانم چقدر برای بابا عزیز بوده ام

و برایم مهم نیست که شعری برایم نسروده باشد


تو هم باید بدانی که خیلی برایم عزیزی

شاید به اندازه مانی برایت نامه ننوشته باشم اما دلیلش این نیست که تو را کمتر از مانی دوست دارم

مانی اینروزها خیلی شیطون و بهانه گیر شده است

انقدر که اجازه نمی دهد به کارهای خودم برسم

انقدر که گاهی یادمان می رود بچه دیگری هم در راه داریم

اما زندگی کار خودش را می کند

تو روز به روز بزرگتر می شوی فندق کوچولو

و روزی که به دنیا می آیی من با یک نگاه عاشقت می شوم


می دانی پسرم ؟

عشق آدمها از قلبشان می آید

و قلب آدم مثل لیوان نیست که ظرفیتش محدود باشد

و با دوست داشتن خیلی زیاد یک نفر جایی برای بقیه باقی نماند

قلب آدم ها مثل اسفنج است

هرچقدر که بیشتر عشق داخلش بریزی بزرگتر می شود

و جا کم نمی آورد


اینها را نوشتم که بدانی چقدر برایم عزیز هستی

و صد البته انتظاری که برای به دنیا آمدنت و دیدن چهره تو داریم

با انتظاری که برای مانی داشتیم فرق دارد

و این خاصیت عشق است

که نمی شود آدم ها را شبیه هم دوست داشت

جنس دوست داشتن هر کسی فرق دارد


عاشقی قصه عجیب و غریبی است پسرم

نمی شود وصفش کرد

نمی شود توضیحش داد

باید بزرگ بشوی و تجربه اش کنی

گفتن و نوشتن و توضیح دادن اینکه چقدر دوستت دارم بی فایده است

باید به دنیا بیایی

زندگی کنی

و شاید روزی این نامه را بخوانی

تا طعم و مزه اش را بچشی 

و مفهومش را درک کنی



دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:29

تقریبا یک ماه پیش بود که بعد از سونوگرافی غربالگری آقای دکتر گفت : نمیتونم با قطعیت بگم ولی به احتمال 70 درصد پسره

مهربان کمی ناراحت شد چون دلش می خواست دختر داشته باشد . من هم دلم می خواست دختر داشته باشم اما ناراحت نشدم . خوشحال هم شدم از اینکه تو می شوی داداشی مانی . با هم رفیق می شوید . سه تایی توی خانه فوتبال بازی می کنیم . می رویم استخر شیطنت می کنیم . خوشحال شدم که شما دو تا هوای همدیگر را توی مهد و مدرسه و دانشگاه و زندگی خواهید داشت . پشت هم خواهید بود و نمی گذارید کسی نگاه چپ به شما بکند .

داداش داشتن حس قشنگیست خب

مخصوصا برای منی که همیشه آرزوی داشتن برادر داشته ام


فردا آن سی درصد احتمال باقی مانده هم مشخص می کند که تو قطعا پسر هستی یا شاید دختر باشی

و باز هم می گویم فرقی برایم نمی کند جنسیت تو

اما از فردا با خیال راحت می توانم پسرم صدایت کنم

و بیشتر برایت بنویسم ...



مثل مهتابی وقتی دارد خاموش می شود

یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 01:46

باران می آید مانی جان

از عصر با کیامهر مشغول بازی و شیطنت بودی و حالا که کیامهر رفته است لجبازی می کنی

مدام گوشی مرا می گیری و می خواهی با جینجر بازی کنی

گوشی را می گیرم می روی فلش را میزنی به دی وی دی تا بیبی انیشتین تماشا کنی

تلوزیون را خاموش می کنم خودت را می کوبی به زمین و جیغ می کشی

با مامان تو را می گذاریم لای پتو و تاب تاب عباسی می کنیم

چشمهایت سنگین می شود

ما کمر درد می گیریم

زمین که می گذاریمت دوباره جیغ می کشی


باران می آید مانی جان

تو را بغل می کنم

مثل کوالا می چسبی به من

گردنت را می چسبانی به گردنم

توی گوشت می خوانم :

" لالا مانی

خوشگله مانی چشماشون می بنده

ولی بازم می خنده "


شل می شوی

دستهایت آرام آرام از دور گردنم پایین می افتد

آرام تو را می گذارم روی تخت

صورت به صورت هم می خوابیم

توی تاریکی نمی بینم که خوابی یا بیدار

سرت را گذاشته ای روی بازوی چپم

لبم را می گذارم روی پیشانی خیست

چانه ام مماس شده با مژه های تو

هر چند ثانیه پلک می زنی و من برایت لالایی می خوانم :

"لالا لالا

مانی جون آقا

بغل بابا

انگاری خوابیده

چه خواب خوبی دیده "


پلک هایت را تند تند باز و بسته می کنی و چانه ام قلقلک می آید

درست مثل مهتابی که قبل از خاموش شدن تند تند چشمک می زند

و بعد خوابت می برد


باران می آید مانی جان

صدایش مثل لالایی قشنگ است

قطر هایش می کوبند به شیشه اتاق

و سرمای پشت شیشه

و خنکای روتختی

داغی نفس های تو

تنم را مور مور می کند از کیف و لذت


به این فکر می کنم که باران باشد و تو هم در بغل من باشی

و صدای خر و پف کودکانه ات توی گوشم باشد

و بوی بهشتی دهانت توی دماغم

هیچ غصه ای روی زمین ندارد

این خوشبخت ترین بابای دنیا


بهشت من نه حوری می خواهد نه چشمه عسل روان

نه درخت های سر به فلک کشیده و نه فواکه آبدار


بهشت من همینجا روی زمین است

بهشت من همینجاست

وقتی تو باشی

و باران ...






نفس هایم به نفس هایت بند است

پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 03:33

دو سه شب است که بی تابی می کنی پسرم


غذا نمی خوردی و وقتی غذاهایی رو که دوست داری برایت می آوردیم گریه می کردی و لب نمی زدی

یا به سمت دهانت می بردی و بعد با گریه بیرون می اوردی

دیروز دیدیم  دهانت آفت زده

و چند دانه ریز قرمز روی تنت بود

خیلی ترسیدیم

دکتر گفت نگرانی نیست

یک عفونت ویروسی ساده

و چند شربت برایت نوشت

استامینوفن و آرام بخش برای وقتهایی که می خوابی

حالا مدام تبت را می سنجم که داغ نباشی

همین چند دقیقه پیش شربت هایت را خوردی

و شیشه شیر ساعت سه ات را سر کشیدی

و بعد دمر افتادی روی تشک کوچک آبی گل گلی ات

کنارت خوابیدم

دستم را با دستهای کوچکت گرفتی محکم

اینطوری خیالت راحت است که پیش تو هستم و زودتر خوابت می برد

سرم را گذاشتم کنار صورتت

نفس هایت می خورد توی صورت من

بوی شیر و شربت آمیخته با هم بازدم تو تند تند می خورد توی صورتم

دلم می خواست زمان همانجا بایستد و من تا ابد نفس های تو را نفس بکشم

نفس هایی که بوی بهشت می دادند


18 ماهگیت مبارک مانی عزیزتر از جانم



تولد من و معارفه شما

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 03:12

عزیز دل بابا

امروز روز تولد منه

و تو رو رسما تو این پست به دوستانم معرفی کردم

این چند وقت این وبلاگ رو رمز دار کرده بودم

از دوستانی که تو این مدت اومدن و به در بسته خوردن معذرت میخوام

امیدوارم دلخور نشده باشید .


خوب بخوابی

بهترین کادوی تولد امسالم




پسر یا دختر

یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 20:20

سلام شیرین گندمک بابا

از همون روز اول که تصمیمون برای بدنیا اومدنت جدی شد

مامانی می گفت تو باید دختر باشی تا جنسمون جور بشه

مامانی می گفت یه دختر و یه پسر یعنی یه خانواده ایده آل

مامانی می گفت مانی که عروسی کنه و بره دیگه میشه مال مردم

اما اگر تو دختر باشی همیشه پیش ما می مونی

میشی مونس و همصحبت مامانت


دروغ چرا من هم خیلی دوست دارم یه دختر داشته باشم

یه دختر ناز با موهای بلند و چشم های درشت

که وقتی بزرگ شد دستش رو بگیرم و کیف کنم از اینکه این خانوم خوشگل و ناز دختر منه

اما واقعا برام مهم نیست که جنسیت تو چی باشه


اصلا یجورایی اگر تو پسر باشی جنس ما جور تر میشه

اولا که سه تا مرد توی یه خونه خیلی عالیه

مانی یه داداش داره

داداشی که من در تمام عمرم آرزوی داشتنش رو داشتم

ولی خب هیچ وقت صاحب برادر نبودم

تو و مانی میتونید با هم بازی کنید

شیطنت کنید

با هم برید مدرسه

برید باشگاه

برید سربازی

با هم برید با دوست دختراتون قرار بذارید

هوای همو داشته باشید

اگه دعواتون شد کمک هم باشید

کلا اگه تو پسر باشی احتمالا بیشتر به مانی خوش میگذره

و به من هم همینطور


سه تا مرد که میتونیم با هم فوتبال تماشا کنیم و خونه رو به آتیش بکشیم

وقتایی که مامانی نیست سه تایی تو خونه گل کوچیک بازی کنیم

و حسابی مامانت رو اذیت کنیم

با هم سه تایی بریم استخر

با هم سه تایی بریم دریا

با هم سه تایی انقدر دل مامانی رو آب بندازیم که قبول کنه یه بچه دیگه بیاریم شاید اون یکی دختر باشه

و شاید سومی هم پسر بود و دیگه جنسمون جورتر شد و همه این کارها رو با هم و در قالب دو تیم دو نفره انجام بدیم



اینایی که گفتم شوخی بود

اینکه تو دختر باشی یا پسر انتخاب ما نیست و خواست خداست

و ما این خواسته رو هرچی که باشه با جون دل می پذیریم و دوست داریم

مامانی هم میگه دیگه الان براش هیچ فرقی نداره


هرچی که هستی دوستت دارم

دونه کوچولوی دوست داشتنی




اولین عکس یادگاری

دوشنبه 14 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 21:21

سلام بابایی

دختر گلم یا پسر خوبم

کاش لا اقل میدونستم چی باید صدات کنم عزیزم


امروز با مامانت و داداشی مانی رفتیم سونوگرافی

داداشی مانی که عادت داره با دیدن مراکز پزشکی جیغ و داد بکنه اونجا رو گذاشت روی سرش

واسه همین با مانی رفتیم پارک و مامان و تو رفتید سونوگرافی


این عکس ها رو از مانی تو پارک گرفتم :






وقتی کار مامانت تموم شد با مانی برگشتیم و عکس تو رو دیدیم

خدا رو شکر همه چیز روبراهه و تو در سلامت کامل هستی

دکتر گفته اگر همه چیز به خوبی پیش بره تو هم خرداد ماه بدنیا میای

درست مثل داداشی مانی


خوشحالم که خوبی دونه گندم بابا

خوشحالم که سالمی عزیز دلم

و امیدوارم همینطور سلامت باشی و مامانت رو اذیت نکنی


این هم اولین عکس یادگاری از تو

نازنین سیاه سوخته پدر سوخته




( تعداد کل: 166 )
<<    1       2       3       4       5       ...       24    >>