X
تبلیغات
زولا

نامه ۶۶ : نامه ای برای بعدنهای خودم

یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:03

سلام شازده پسر  

خوبی بابایی ؟ خوش میگذره ؟ دماغت چاقه ؟ جات خوبه ؟ چیزی کم و کسری نداری ؟ سردت نیست ؟ گرسنه نیستی پهلوون ؟

خب خدا رو شکر . سکوت نشونه رضاست . رضا هم پسر خوبیه .یا امام غریب .  

امروز صبح هوا خیلی خیلی سرد بود . کوهها سفید پوش بودند و زمین هم خیس بود . نه بارون بود و نه برف . انگار بارون اومده بود و یخ بسته بود . یعنی بارون داشت ادای برف در میاورد . خدا رو شکر هوا تمیز بود و میشد حسابی نفس عمیق کشید . تو راه شرکت بچه مدرسه ای ها رو میدیدم که دارن میرن مدرسه . 

بعضیاشون تنهایی و بعضیاشون با پدر و مادرشون . اونایی که ماشین داشتن خب زیاد متوجه سرمای هوا نمیشدن . دم در مدرسه از ماشین گرم پیاده میشدن و تا بخوان متوجه سردی هوا بشن رسیده بودن مدرسه اما اونایی که ماشین نداشتن دست پدر یا مادرشون رو گرفته بودن و تندتند راه میرفتن تا زودتر برسن و کمتر سردشون بشه . نوک دماغشون قرمز شده بود و از دهنشون بخار بلند میشد اما میشد خوشحالی رو توی چشاشون دید و لبخند میزدن . 

نمیخوام کلی گویی کنم اما انگار هرچی امکانات زندگی بیشتر میشه اعضای خونواده از هم بیشتر فاصله میگیرن . بچه هایی که با ماشین میومدن مدرسه شاید راحت تر بودن اما مطمئنم دست بابا و مامانشون رو لمس نمیکردن . شاید بچه هایی که بابا و مامانشون ماشین نداشتن سردشون بشه و دستشون گز گز بکنه و زنگ اول نتونن مداد رو خوب دستشون بگیرن اما خدایی همه این سختیا و اذیتا به اون بغل محکم خداحافظی و اون بوسه گرم آخری میارزه . 

 

میدونی پسرم معیارهای خوشبختی شما کوچولوها با ما بزرگترا خیلی فرق داره . اینارو واسه این نوشتم که یادم باشه اینکه همدیگرو زیادتر ببینیم و دستمون توی دست همدیگه باشه و با هم خوش بگذرونیم برای تو احتمالا خیلی مهمتر و ارزشمندتر از اینه که سوار یه ماشین گرون قیمت تر بشی یا لباس و کفش شیک تری داشته باشی . اینارو واسه این نوشتم که یادم باشه که واسه چی میام سر کار و هدفم چیه و فکرم رو مشغول چیزایی  که ندارم نکنم و در عوضش به چیزایی که دارم فکر کنم . این نامه رو برای تو ننوشتم پسرم . اینا رو برای بعدنهای خودم نوشتم . 

 

نظرات (3)
یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:20
وقتی پول نداری دل بچه الکی خوش نکن.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:36
راس میگی بخدا
ما هیچ کدوم ازین گزینه ها نبوده
نه بابایی بووده که دستمونو بگیره نه بوسمون کرده و نه اینکه ماشین انچنان داشته باشیم که گرم شیم
همین الانشم وقتی باابایی ما رو میرسونه بخاری ماشین خاموشه
نمی دونم این کولر و بخاری ماشین ما کی روشن میشه
ولی عیب نداره دیگه بزرگ شدیم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:38
تو هر حالتی میشه خوشبختی رو لمس کرد!

کاش اون بچه ای که با ماشین نمیاد مدرسه ، این حرفی که زدین رو لمس کنه و خوشحال باشه از اینکه دستاش تو دستای بزرگترش گم میشه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد