X
تبلیغات
رایتل

نامه چهارم : گندمک دیگر راز نیست ...

چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:29

سلام گندمک بابا ! 

دیشب ( دوشنبه شب ) با چند تا از دوستان رفته بودیم رستوران ... 

البته خودت هم بودی ولی خب مطمئنم یادت نیست . 

جات خالی غذاهای خوشمزه ایتالیایی خوردیم که امیدوارم بهت چسبیده باشه . نکته جالب این بودکه به دوستامون گفتیم که تو داری بدنیا میای و همه خوشحال شدند . خوبی ماجرا این بود که دوستای ما خودشون بچه دارند و کلی از تجربه هاشون رو به من و مامانت گفتند . 

 

دیروز داشتم با یکی از خانم های همکارم که باردار هست صحبت می کردم . البته نگفتم که منم دارم بابا میشم . صحبت از سفر شد و همکارم گفت که دکتر گفته در سه ماهه اول و آخر بارداری نباید مسافرت کنه و چیز دیگه ای که بیشتر نگرانم کرد این بود که گفت : به خاطر پله های خونه مادرش الان چند ماهه که خونه اونا نرفته ... 

 

خونه ما یه عالمه پله داره که البته فکر می کنم وقتی تو بدنیا بیای و یه کم بزرگ بشی ما دیگه تو این خونه نباشیم ولی با این شرایط شدیدا نگران تو و مامانت شدم که هر روز باید کلی پله رو بالا و پایین برید . 

دیشب که بادوستامون حرف می زدیم می گفتند که اصلا نباید قضیه بارداری رو سخت گرفت و اجازه نداد که زندگی از روال عادی خارج بشه و سفر و حتی سر کار رفتن نه تنها اشکالی نداره بلکه باعث میشه زایمان راحت تری هم در پی داشته باشه ... 

 

به هر حال فکر می کنم بهترین و عاقلانه ترین کار این باشه که ببینیم دکتر چی میگه . 

 

از وقتی که اومدی فکرم شدیدا مشغوله اما نگران نیستم . 

تهیه مقدمات اومدنت و وسایلی که احتیاج داری ٬ وضعیت نگرن کننده اقتصادی و شغلم و ماجرای عوض کردن خونه همه باعث شده که درگیری ذهنی داشته باشم اما مطمئنم که با اومدن تو همه چی درست میشه و کارها راست و ریست میشن ... 

تو برکت خونه ای و من خدا رو شکر می کنم که تو رو به ما هدیه داده  

 

دوستت دارم گندمک  

مواظب خودت باش 

لطفا زود بزرگ شو  ... 

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد