سلام لیمو جان !
امروز موقع اومدن سر کار داشت برف می آمد . نمی دونی برف چیه ؟
دونه های سفید رنگ و زیبا و سردی هستند که از آسمون به زمین می بارند .
اینجوری نگاهم نکن بابایی
می دونم اینطور که من توضیح دادم اصلا چیز قشنگ و جالب و زیبایی نبود
تو باید یاد بگیری که همه چیز رو نمیشه توضیح داد
یعنی میشه ولی توضیح برای درک خیلی چیزها کافی نیست .
اگر می خوای یک چیزی رو درست درک بکنی باید حسش بکنی
مثل شنیدن یک موسیقی زیبا
چشیدن یک طعم عالی
استشمام یک عطر خوش بو
و تجربه حس عاشق شدن
آره عزیز دلم
باید برف رو ببینی تا دوستش داشته باشی
سال دیگه این موقع تو شش ماهه هستی
وقتی برف اومد
بغلت میکنم و با هم میریم زیر سقف سفید آسمون می ایستیم
و وقتی یک دونه برف سرد و قشنگ اومد و نشست روی دماغ کوچولوت
بهت میگم : بابا جون ! یادته می گفتم برف چقدر قشنگه ولی تو متوجه نمی شدی ؟
لیمو جان سلام
ما ایرانی ها ضرب المثل های جالبی داریم
اما نکته ی جالب اینه که خیلی از این ضرب المثل ها با همدیگه تناقض دارند
یکروز باید بنشینیم یک کار کارشناسی روی این ضرب المثل ها بکنیم .
یکی از این ضرب المثل ها میگه : عقل که نباشه جان در عذابه
یعنی عذاب جان را که احتمالا هم روحی هست و هم جسمی به نبود عقل و آگاهی ربط میده
اما من فکر می کنم در خیلی از مواقع این درست نیست و در اکثر اوقات افرادی که عقل و فکر ندارند خیلی راحت تر از بقیه هستند .
کلا ندونستن بعضی چیزها خیلی بهتر و راحت تر از دونستن اونهاست .
آدمی که میدونه مسئولیت سنگینی به گردنش هست .
راستی یادت باشه عزیزم
یادت باشه بعدها که بزرگ شدی بدونی که امروز ۱۲/۱۲/۱۲ تو توی دل مامانت بودی و ۱۴ هفته از شروعت می گذشت .
سلام لیمو جان
دیشب مامانی رفته بود پیش دکتر تغذیه
توی این سه ماهه اول بطور معمول نباید وزن اضافه میکرد اما وزنش خیلی زیاد شده بود
دکتر هم گفته بود اگر رژیم غذایی مناسب رعایت نکند برگشتنش به وزن ایده آل خیلی سخت خواهد بود . مامانی با نگرانی از نوزادانی می گفت که پدر و مادرشان آورده بودند پیش دکتر و مریض بودند و خیلی نگران بود که وقتی تو هم بدنیا بیایی مریض بشوی ...
البته خوشحالم که تو در فصل خوبی بدنیا میای و احتمال سرماخوردگی خیلی کمه ولی مریض شدن هم بخشی از زندگیه دیگه
میدونم که تو قوی هستی و از پس همه مریضی ها بر میای
در ضمن انقدر توی دل مامانت شکم چرونی نکن چاقاله بادوم
فکر نکنی دارم خسیس بازی در میارم بابایی
من هرچی دارم فدای یه تار موت
ولی به نفع خودته که زیاد تپل و لپو نشی
چون وقتی که به دنیا اومدی همه میان لپهات رو میکشن و خودت اذیت میشی عزیزم
سلام لیمو جان !
داشتم فکر میکردم که وقتی ما کوچک بودیم خیلی چیزها نداشتیم . یعنی دوست داشتیم خیلی چیزها داشته باشیم ولی یا پولش را نداشتیم یا روی گفتنش به پدر و مادرمان را
داشتم فکر می کردم که اگر ما همه چیز داشتیم شاید خیلی چیزهایی را که الان داریم نداشتیم
میدونم کمی گیج کننده شد . بذار اینطوری بگم که کمبودها همیشه باعث ایجاد عقده نمیشه و گاهی اوقات باعث میشه تو قدر همون چیزهایی رو که داری بیشتر بدونی و برای بدست آوردن اون چیزایی که نداری تلاش بکنی و یا اینکه در خیال و تصورت به رزوهات فکر کنی ...
اگر هر چیزی که بخوای برات حاضر باشه فرصت تلاش و تخیل رو از دست میدی ...
میدونی عزیزم ؟ وقتی تو بدنیا بیای من نمیتونم هرچی که بخوای برات تهیه بکنم و شاید عمدا بعضی چیزهایی رو که توان خریدنش رو دارم هم برات نخرم .
تو باید بدونی که اولا هیچکس تو دنیا نیست که به هرچی بخواد برسه
و دوما اینکه برای بدست آوردن بعضی چیزها خودت باید تلاش بکنی
چون فقط اینطوری میتونی از داشتنشون لذت ببری ...
سلام لیمو جان !
حال شما خوب است ؟
من هم خوبم
اگر جویای احوالات ما باشید باید عرض کنم که ملالی نیست جز دوری شما
اما همه این حرفها تعارف است لیمو جان
تعارف را حوصله ندارم برایت توضیح بدهم لیمو جان
خودت که بدنیا آمدی و بزرگ شدی می فهمی تعارف یعنی چه
تعارف یعنی اینکه وقتی گرسنه هستی غذا نخوری
وقتی عجله داری نوبتت را به کس دیگری بدهی
و وقتی دلت خون است لبخند بزنی
لیمو جان !
خیلی خسته ام
بی تعارف
خواب بی بیدار دلم می خواهد لیمو جان!
سلام عزیز من
چهارشنبه عصر
آهسته توی دل مادرت خوابیده بودی و آرام انگشتت را می مکیدی
و به خانم دکتری که داشت از تو عکس می گرفت ٬ لبخند زدی ...
دکتر می گفت : کمتر بچه ای انقدر آرام و با پرستیژ برای دوربین سونوگرافی ژست می گیرد .
سلام عزیزکم
چند شب پیش برای خرید با مامانی رفته بودیم بیرون
مامانت مدام می گفت که حتما امسال باید کاپشن بخرم چون معلوم نیست با هزینه های تشریف فرمایی حضرتعالی ٬ از سال بعد امکانش وجود داشته باشه .
من اما این وسط یک احساس پدر ژپتو واری داشتم که نخریدن کاپشن را یکجور از خودگذشتگی می دانستم خیر سرم
لابد می پرسی پدر ژپتو کیه ؟
پدر ژپتو یک شخصیت داستانیه که به خاطر درس خوندن پسر چوبیش که اسمش پینوکیو بود سر سیاه زمستون رفت و کتش رو فروخت تا برای پسرش کتاب بخره
این شد که به مامانت گفتم چون قیمت ها بالا رفته و اوضاع اقتصادی هم زیاد مناسب نیست ٬بی خیال خریدن کاپشن بشیم و مامانت هم کاپشن قدیم بابایی رو داد خشکشویی تا تمیزش کنه .
چند شب پیش که برای خرید رفته بودیم بیرون ٬ پشت شیشه یه مغازه یک بارونی خیلی خیلی شیک دیدیم . درست مثل شخصیتهای توی فیلم که پشت شیشه مغازه می ایستند و با حسرت به اجناس نگاه می کنند شده بودیم .
مامانت گفت : بریم تو ؟ منم گفتم : بریم
سرت رو درد نمیارم عزیز دل بابا !
نزدیک سیصد هزار تومن خرید کردم و گند زدم به حس خوب پدر ژپتو بودن .