ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
سلام فرزندم !
امروز شنبه ۲۹ مهرماه ۱۳۹۱ است ساعت تقریبا ۱۲:۴۵ ظهر و چند دقیقه پیش مامانت به من زنگ زد و گفت خدا تو را به ما داده است . راستش را بخواهی شک داشتیم ولی مطمئن نبودیم .
امروز مطمئن شدیم که خدا تو را از ابرهای توی آسمان فرستاده و یکراست آمده ای پایین توی دل مامانت نشسته ای ...
فرزند عزیزم ! بابا شدن حس عجیب و غریبی دارد . وقتی مادرت زنگ زد و گفت دلم لرزید .
لبخند عجیبی روی لبم نشست و چشمهایم تر شدند .
نمی دانم آیا من حق این را داشتم که تو را از آن بهشت زیبایی که تویش نشسته بودی پایین بیاورم ؟ حق دارم به خاطر خودخواهی های خودم تو را به یک زندگی پر از درد و رنج دعوت کنم ؟
می دانی عزیز دل بابا ؟
تمام ذهنیت من با شنیدن خبر جوانه زدن تو عوض شد . حال امروزم شبیه روزهای اول عید است . می دانی عزیزم ما آدم بزرگها یک چیزی داریم به نام عید که توضیح دادنش برای تو کمی سخت است . اگر بخواهی مفهوم عید را متوجه بشوی باید خیلی چیزهای دیگر مثل سال و روز و دقیقه تقویم و زمان و ... را بشناسی
صبور باش . بابا همه اینها را به وقتش برایت خواهم گفت .
عزیزکم ! روزهای عید وقتی از خانه بیرون می روی همه چیز تازه است . همه چیز نو شده . مردم کفش و لباس نو تنشان کرده اند و به هم لبخند می زنند .
روز اول عید انگار خورشید پررنگ تر است و روز اول سال انگار روشن تر از سایر روزهاست .
وقتی مادرت خبر داد که تو توی دلش جوانه زده ای من حسی شبیه به روز اول عید داشتم .
انگار چشمهایم یکهو دنیا را شفاف تر دیدند . انگار روز پررنگ تر شده بود . انگار نو شده بودم ...
اینجا را برای تو می سازم عزیز نادیده ام . اینجا را برای تو می سازم تا یکروز که به جادوی کلمه ها پی بردی و بزرگ شدی و توانستی بخوانی و بنویسی اینجا را نشانت بدهم که بفهمی چقدر دوستت دارم .
کاش می دانستم حالا چه شکلی هستی
شاید شبیه به یک دانه گندم یا کمی بزرگتر ...
هرچه باشی مهم نیست
بابا عاشق توست گندمک تازه جوانه زده من ...
باز هم تبریک میگم این روزهای نو و جدید و حال و هوای خوب و دوست داشتنیتون رو
ممنونم خانم طودی
تبریک میگم این حس قشنگتون رو . خوشحالم برای فرشته کوچولویی که پدرش شمایید .
این پست من رو بخونید , برام جالب بود حسی که از خوندن نوشته تون بهم دست داد :
http://sayesarezendegi.blogsky.com/1390/01/26/post-319/
فقط خواستم یادآوری کنم که خدا اون بچه رو از ابرهای آسمون نفرستاده!
عی جااااااااااااااااااااااان
خیلی نامردی بابک مه زودتر این وب رو نشون ندادییی:-((((((((
سلام شرمنده این رو می گم از فرزند دلبندتان خوشم نیومد طوری نگام می کنه مثل این که منو می خواد بخوره.
نگران نباش برادر
فرزند دلبند ما هر چیزی رو نمیخوره