X
تبلیغات
رایتل

تازگی ها چقدر عوض شده ای بابایی

چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:45

تازگی ها وقتی که می خواهی تمرکز کنی و یک چیزی را از نزدیک ببینی چشمهایت بطور بامزه ای چپ می شوند . غبغبت بیرون می زند و زبانت را بیرون می آوری و ترکیب این حالت ها تو را به تپلکی خنده دار و گازگرفتنی تبدیل می کند .


تازگی ها وقتی دراز کشیده ای و سرم را آرام روی سینه ات می گذارم همین شکلی می شوی و دوست دارم تو را یک لقمه چپ کنم و ببلعم . دست می کنی توی موهایم و به طرز قلقک آوری سرم را می جوری و من از خنده روده بر می شوم و تو از خنده ی من تعجب می کنی و گاهی یکباره می ترسی .

تازگی ها یاد گرفته ای که بر می گردی و دمرو می خوابی . تا تو را روی زمین می گذاریم مثل فشنگ دمرو می شوی و گردنت را مثل سنجاب بالا می گیری و بعد که گردنت خسته می شود صورتت را به رختخوابت می مالی و غر غر می کنی که یعنی بیایید مرا بغل کنید .

تازگی ها وقتی کنار ما دراز می کشی و ما مشغول حرف زدن می شویم یا تلوزیون تماشا می کنیم شروع می کنی به جیغ زدن الکی . جیغ های بیخودکی

یعنی به من توجه کنید

یعنی توی چشمهای من نگاه کنید

حتی اگر دستهای کوچکت را توی دستم بگیرم و نوازش کنم اما چشمم توی چشمت نباشد راضی نمی شوی و باید حتما نی نی چشمهای همدیگر را ببینیم  .


قبلا ها فقط یک فرشته ی کوچولو روی لوستر خانه می نشست که تو به اون نگاه می کردی و غرق تماشا می شدی اما تازگی ها در هر چهار گوشه سقف خانه فرشته های کوچولویی می نشینند و تو با آنها بلند بلند حرف می زنی

بلند بلند می خندی

و آرام آرام شست دست راستت را می مکی

و آرام آرام خوابت می برد

خوابی پر از فرشته های کوچولوی شکمو

همراه با طعم شیر خوشبوی مامان



نظرات (12)
چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 16:16
قربون اون قد و بالاش برم من
قربون اون چشمهای خوشگل و خوش رنگش برم من...
اون روز دقیقا این غرغر کردنش رو به چشم دیدم. وقتی مهربان چشم ازش برمیداشت شروع میکرد نق زدن. به مهربان که گفتم نگاهش کن، تا چشمهای مامانش رو دید پسرک گل از گلش شکفت. یعنی همون موقع میخواستم فشارش بدم و ماچش کنم.
امتیاز: 5 0
چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 19:26
دلی تو فقط فشارش میدی و ماچش میکنی
من اگه این پسرک رو از نزدیک ببینم یه لقمۀ چپش میکنم
وای که چقدر با این تعاریف باباش خواستنی شده
امتیاز: 3 0
چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:49
مریم، اخه بر اساس یه اصل منطقی، اگه بخوریمش که دیگه نداریمش!
تازه انقدر که این کوچولوها ظریفن،من نه دلم میاد ماچش کنم، نه فشارش بدم. همه رو مجبورم از راه دور و بسیار فرضی انجام بدم.
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:29
چه دنیای زیبایی در انتظار پسرک شما است با این همه حس ناب پدرانه..
چیزی برای گفتن ندارم جز این آرزو که همیشه هر سه ی شما سلامت باشید و من هم یک گوشه و کناری آرام بنشینم و شاهد اینهمه خوشبختی و مهربانی باشم.
مانی عزیز را ببوسید و مامان مهربان را سلام برسانید آقای پدر.
امتیاز: 5 0
پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 01:57
زودی بزرگ شده
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 06:24
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:16
ای جان ...
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:38
نمی دونم چرا
برمیگرده به روحیاتم یا هر چیز دیگه
من اینجا رو خیلی دوست دارم
همه چیزشو
حسی که تو تک تک کلماتت هست رو
خیلی خوب حس می کنم و واکنش دارم
مانی
یه روزی به هر حال این نوشته هارو می خونی
قدر بابا بابک رو بدون
خیلی مرد نازنینیه
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:58
عاشقانه هاتون پر دوام
امتیاز: 2 0
جمعه 10 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 19:55
چقدر خوب و نابن تموم عاشقانه های پدرانه ای که اینجا می نویسی... چقدر غبطه می خورم به زیبایی حس پدرانه ات...
امیدوارم سال های سال عاشقانه پدری کنی و مانی هم قدر تمامی این احساس عمیق را بداند
امتیاز: 1 0
جمعه 10 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:32
تپلک نیست که خرسک نازه ...
امتیاز: 0 0
شنبه 11 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:37
نمی نویسی نمی نویسی یکهو ده تا پست باهم میذاری آدم نمیدونه بخونه یا کامنت بذاره یا قربون بچه بره! ای بابا کجایی تیراژه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد