X
تبلیغات
رایتل

نامه ۱۱۰ : منبع آرامش یا مخل آسایش ؟

سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:58

سلام آقا پسر

دیشب مشغول تماشای تلوزیون بودم که خوابم برد و مامانت هم صدام نکرد و منم خوابیدم تا خود صب . حسابی شارژ و پر انرژی بودم ولی مامانی کلافه و خواب آلود بود . پرسیدم که بچه اذیت کرده یا درد داشته که نخوابیده ؟ گفت که از صدای گریه بچه نوزاد همسایه تا صب خوابش نبرده

گفتم چرا منو صدا نزدی واسه شام ؟ گفت میخواستم از آخرین شبهای آرامشت استفاده کنی .

منم گفتم پسر ما خیلی آقاست اصلا گریه نمیکنه اصلا ما رو اذیت نمیکنه

مامانت هم گفت :به همین خیال باش .


حتی تصورش هم سخته که با اومدنت ما شبها نتونیم بخوابیم مخصوصا واسه آدم خواب آلویی مث من . ولی وقتی فکر میکنم که نصفه شب با صدای تو بلند بشم و بغلت کنم و راه ببرمت تا بخوابی

حس شیرین و لذتبخشی داره حتی واسه آدم خواب آلویی مث من .

به هرحال باید صبر کرد و دید اون موقع هم همین حسو دارم یا نه


نظرات (17)
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:32
میدونی یه وقتایی آدم حسابی خسته میشه از گریه ها و شب نخوابیدنا...من و همسری یه وقتایی بچه به بغل ایستاده یا نشسته خوابمون میبرد...صبح که میشد بیخوابی و کمر درد و کلافگی عصبی مون میکرد...اما تا پسرک چشمشو باز میکرد و میخندید و آغون واغون میکرد همه چی یادمون میرفت...تا شب بعد...

خسته میشی اما شیرینه...بعدشم یادت میره همه اشو...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:41
منم فکر می کنم که
دیگه نباید فکر کنی
فقط لذت ببر
و سعی کن همه چیزو لذت بخش کنی...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 15:09
اولاش خیلی شیرینه
ولی بعد کم کم آدم کلافه میشه
ولی اینو مطمئنم تا صبح یا لاقل نزدیکای صبح کنسرت زنده دارین
حالا به کدوم خواننده شبیه باشه خدا عالمه
باید صداش رو شنید تا نظر داد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 15:34


بعید میدونم شیرین باشه هااااا
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:16
آقا مجبوری حس شیرینی داشته باشی می فهمی؟ مجبــــــــــــــــــــــــوری اصلا نگران نباش خودم سهمیه خوابت رو برمیدارم (آیکون فررررررررررراااااااارررررررررر)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 19:57
روی عمه ها و خاله های مجازی اش میتونید حساب ویژه باز کنید بابت این شب بیداری ها!
و ایضا روی عمو ها و دایی های مجازی اش!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:10
عزیز دله این باران عزیز ما (مانی؟)

بابای باران،
خیلی از بچه ها آرومند و ایشالا کوچولوی ما هم همینطور باشه و خیلی مامان و بابای عزیزش رو اذیت نکنه. اما باید خودتون رو برای سختی ها و کم خوابیهای اول راه آماده کنید.
سارای من دردهای کولیکی داشت که معمولا تا سه ماه طول میکشند و شب ها مسئولیت باباش بود که شازده خانم را راه ببرد تا بلکه خدا بخواهد و چشمی برهم گذارد.. یادم میاد که گاهی وسط راه رفتن ها انگار خوابش میبرد یه لحظه و سکندری میخورد و هوشیار میشد!! خلاصه که این کارها جزو مسئولیت باباهاست! توی قانون اساسی بچه داری نوشته این رو. یعنی درواقع گود لاک بابا جان!! (هی اشتباهی به جای بابا مینویسم نمیدونم چی چی و باید پاکش کنم!)

از طرف من مامان عزیز نی نی را ببوسید
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 23:15
نگاه مثبت شما قابل تحسینه قربان[:S017

ولی انشالله که شازده کوچولو بچه ی ارومی باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:32


نگو داش دنی
حتما منبع ارامش
منبع زندگی
و عشق
6
6
6
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:11
گریه شم قشنگه بابایی...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:28
الهی به سلامتی به دنیا بیاد. اسمش چی شد این نی نی فسقلی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:50
آقا جون چی شد پس نیومد؟
بابا جان من ارشد هم تموم کردما، نزار نظرم عوض شه
من کلی خواستگار دارم
بهش بگید اگه نیاد و من از دس رفتم تقصیر من نیستا
امتیاز: 0 0
شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:24
خیلی کم مونده ... خیلی
روز بدنیا اومدنش خیلی شیرینه حتی اگه هیچ فیلم و عکسی نباشه محاله تصویر اون روز رو فراموش کنید. میدونم خودتون خیلی کارها رو انجام دادید دانیال خان اما محض یاداوری بگم فیلمبرداری بیمارستان از اتاق عمل رو هماهنگ کنید حتما
برای مامانی عزیز آرزوی سلامتی دارم و همینطور نی نی گلتون
آماده باشید بر ای یک تحول عظیم
پیشاپیش هم تبریک منو بپذیرید
امتیاز: 0 0
شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:14
بابایی قرار بود عکس وسایلشو بذاریا...
فقط یه شب مونده...فقط یکی...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:52
منم خیلی استرس دارم
منم یه خبری بدین بالاخره منم عروس خونم
ایشالا که به سلامتی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:07
:-))))))))))))))
تصور بابک با چشمانی خواب الود که داره میره اداره:-دی ی ی ی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 15:02


تازه من داشتم فکر میکردم نی نی میذاره باباییش هر شب وبلاگ بنویسه یا نه ؟ :دی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد