X
تبلیغات
رایتل

نامه ۸۹ : بودن یا نبودن

سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 11:15

سلام بابایی 

خوبی پسرم ؟ 

یادته چند پست پیش برات نوشتم که خاله جونت هم بارداره ؟  

اولین سونوگرافی سن بچه رو ۴ هفته نشون میداد و بعد از یه ماه وقتی برای سونوگرافی دوم رفته بودن دیده بودن که جنین هیچ رشدی نکرده و دقیقا همون ۴ هفته عمر داره . 

خانوم دکتر گفته بود که این بچه نمیمونه و به احتمال بیشتر از ۹۰ درصد سقط میشه .قرار شده بود به محض اینکه علائمی مثل خونریزی دیدن فورا با دکتر تماس بگیرن تا معاینه ش کنن و احتمال داره حتی کار به کورتاژ برسه . وسطای عید بود که خاله دچار خونریزی شدید شد و متاسفانه بچه افتاد . به خاطر تعطیلی عید نتونست بره پیش دکتر و شدیدا ناراحت و غصه دار بود و مدام گریه می کرد . شوهر خاله هم با اینکه سعی می کرد خودش رو قوی نشون بده خیلی داغون و غمگین بود .  

دیروز خاله برای معاینه دوباره رفته بود دکتر تا عوارضی نداشته باشه و مشورت بگیره که برای بارداری بعد چه کار باید بکنه . خانوم دکتر هم برای اطمینان از اینکه بچه کاملا سقط شده یا نه براش سونوگرافی نوشته بود . 

 

در کمال تعجب بچه با وجود اون همه خونریزی سالم بوده و نیفتاده  . خاله که از شدت هیجان حسابی گریه کرده بود و دکتر هم با تعجب نگاه می کرده و می گفته اگر با اون خونریزی اومده بودی من قرصایی بهت می دادم که بچه بیفته ولی چون نیومدی الان بچه ات سالمه . 

به این میگن عمر کسی به دنیا بودن  

به این میگن مبارزه کردن با مرگ  

به این میگن تلاش برای زندگی 

و همه اینا از موجودی داره سر میزنه که هنوز چیزی به نام قلب در وجودش شکل نگرفته ولی با این وجود میل قدرتمندی به زنده بودن داره .

 

 

میدونی بابایی ؟  

وقتی به این فکر می کنم که تو یه روزی یه لخته خون بودی و حالا یه عروسک کامل خوشگل که قلب و دست و پا و انگشت و چشم و گوش و دهن و زبون داره به قدرت خدا تسلیم میشم و شکرش میکنم .  

نمیدونم دختر خاله یا پسر خاله تو چقدر میتونه با این شرایط سخت مبارزه کنه و دوام بیاره ولی براش دعا میکنم که همینطور قوی باشه و بجنگه . دعا میکنم زنده بمونه و از این فرصتی که خدا بهش داده استفاده کنه .  

تو هم با دستهای کوچیکت براش دعا کن . هرچی باشه وقتی بدنیا بیاد دوست و همبازی تو میشه .  

براش دعا کن پسرم . برای همه آدمایی که بین بودن و نبودن تقلا میکنن دعا کن . 

  

نظرات (13)
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:27
آخی ...
الهی که سلامت باشه ... و سلامت هم به این دنیا پا بذاره ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 13:31
شاید یه روز، حکمت خوندن این پست رو (اونم امروز) فهمیدم...

فقط این که امروز به خوندن یه همچین چیزی شدید احتیاج داشتم.

منم براش دعا می کنم، حتما
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 15:02
برای همه ی ادمایی که بین بودن و نبودن تقلا میکنن دعا میکنیم
اصن برای همه ی ادما دعا میکنیم
الهی نی نی کوچولوئه خاله صحیح و سالم به دنیا بیاد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 15:04
چه پست خاصی بود...
راستی گل پسرمون کِی به دنیا میاد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا خرداد ماه
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 17:02
خدایا این کوچولوی رو هم سالم نگه دار.
خدایا به دستهاش نگاه کن و دعاشو بر اورده کن.
پست نرم و لطیفی بود. خیلی وقت بود احساسات انسانی نخونده بودم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 17:14
سلام
اقای پدر یاد حرفهای پدرم افتادم که میگفت وقتی دکتر من که نارس بودم رو توی دستگاه معاینه میکرده و از اتاق مخصوص میامده بیرون به پدرم که کنار در ایستاده بوده میگفته دخترت داره سخت تلاش میکنه برای زنده بودن و پدرم بعد ها با افتخار میگفت که دختر من از اول قهرمان به دنیا امده
شوخی نیست هفت ماهه به دنیا امدن بعد از سه بار سقط نا موفق زن جوانی که در آستانه ی جدایی از شوهرش است
پدر و مادرم جدا شدند اما از همان روز اولی که جسم نحیفم را دیدند مهرم به دلشان نشست گرچه حضورم و بودنم باعث شد چند صباحی بیشتر هم را تحمل کنندو بعد جدا شوند
اگرچه جسمم گاه و بیگاه شاکی ام میکند و برخی دلیلش را همان سقط های مکرر میدانند و هفت ماهه به دنیا آمدنم
اما این روزها درست مثل همان روزهایی که در انکوباتور بودم سرسختانه زندگی را دوست دارم و آن زن و مرد که حالا سنی ازشان گذشته را عاشقم.
میبینی آقای پدر؟..زندگی خیلی عجیبه...اما دوست داشتنی...
واقعا آن مرد و زن جوان فکرش را میکردند که روزی آن لخته ی خونی که اینهمه برای جدا شدنش از بطن زندگی تلاش میکنند بشود دختر جوانی که حالا تک فرزندشان است و جانش بسته به جان پدر و مادرش؟
امیدوارم اگر قهرمان کوچولویی که داستانش را برای پسرت نوشتی عمرش به دنیاست بماند و پیروز شود.
خدا همه ی کوچولو ها را سالم نگه دارد برای پدر و مادرشان.
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 21:28
دعا کن کوچولو... حتی برای همه آدمهایی که برای بودن و نبودن مرددند...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 22:01
ااااااااااااِ الان که کامنت تیراژه رو خوندم یادم اومد من هم برای زندگی تلاش کردم. من هم هفت ماهه به دنیا اومدم با زردی شماره 21 و متعاقبا تعویض خون.
البته اقای دکتر داستان ما به دلیل خستگی کاری به پدر ما گفته که هیچ کاری نمیکنه و میخاد بره استراحت و همینطور گفته که مرد که مرد. ولی از لطف خدا پسر عمه ی مامانم دوست اقای دکتر درمیاد و سفارش منو میکنه. اینطوریاس که خونم تعویض میشه و بچه ی یک کیلو هشتصدی زنده میمونه
دارم فک میکنم اون موقعا قوی تر از الان بودم.دمم گرم
امتیاز: 0 0
جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 17:46
ای جانم به این حس که میخواد از همین حالا خوش قلبی رو به بچش یاد بده
ولی پسر پدر مهربان دعا کن اگه انشاالله سالم موند و به دنیا اومد هیچ وقت از ناتوانی رنج نبره
شاید بی رحمانه باشه ولی اگه قراره یک بچه نه چندان کامل و با جسم ناقص به دنیا بیاد که فردا پس فردا از ناتوانی و نگاههای ادم هایی با چشم مادی رنج ببره و هی به مامان باباش بگه چرا من رو به دنیا اوردین همین حالا خدا توی تصمیمش تجدید نظر کنه و بگذاره اون کوچولو فعلا پیش فرشته ها بمونه و هر وقت زمانش رسید بسپارتش دست خاله جان و شوهر خاله عزیز
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 23:44
چقد این پُست خوب بود !
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:22
سلام
اما دختر من شش ماهگی که باردار بودم رفت.
کاش دختر من هم یه قهرمان بود چشمام پر از اشک شد وقتی کامنت تیراژه جون خوندم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 14:16
این که چیزی نیست من وقتی دنیا اومده بودم به نقل از مادرجان با لباس یک کیلو و ششصد گرم بودم. سه تا دنده نداشتم. زردی هم داشتم ولی الان کسی منو ببینه فکر میکنه از ازل بنده همین شکلی بودم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 20:51
یه بار دیگه اومده بودم اینجا یادمه کل آرشیو رو خوندم! چند وقتی بودم گم کرده بودم اینجارو،امشب دوباره یافتم!!
پر از حس خوب میشم وقتی می خونمت...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد