نامه ۶۲ : تکرار

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 08:59

سلام پسرم  

میدونی پسرم چیزی که بیشتر از همه چی آدما رو خسته میکنه تکرار و روزمرگیه . آدما خیلی زود به همه چی عادت میکنن . هیجان انگیز ترین و جذاب ترین کارهای دنیا هم بعد از یه مدتی عادی و تکراری میشه و هیجان و جذابیت روز اول رو نداره . اینجور مواقع آدم دوست داره برگرده به قبل و گذشته . فکر می کنم همه کسایی که ازدواج کردن لااقل یکبار دلشون خواسته برگردن به دوران مجردی و اون آزادی و بی مسئولیتی سابق رو دوباره تجربه کنن . یا پدر و مادرا بعضی اوقات دلشون خواسته برگردن به دوران قبل از تولد بچه و دوباره اون آزادی و راحتی و تنهایی رو داشته باشن .  

میدونم فیلم شرک ۳ رو ندیدی ولی اینشالا وقتی بدنیا بیای میذارم ببینی . 

شرک تو این فیلم دچار روزمرگی و تکرار کسالت بار زندگی شده و تمام زندگیش بین آروغ و باد شکم سه تا بچه ش و عوض کردن پوشک و مهمونیای تکراری با دوستاش میگذره و انقدر غرق این زندگی تکراری میشه که دیگه یه موجود جدید تبدیل میشه . یه دیو که کسی ازش نمیترسه و توریست ها برای تماشا میان به جنگل و حتی وقت یه استراحت ساده رو نداره و نمیتونه پیش همسرش بخوابه و برای خودش وقت بذاره و یک دقیقه توی استخر گل کیف بکنه . واسه همین حاضر میشه یکروز از عمرش رو بفروشه و فقط یکروز برگرده به اون راحتی و بی مسئولیتی و آزادی قبل از ازدواج    

 

 

میدونم که بدنیا اومدن تو یه تحول بزرگه و دیگه هیچ وقت روزگار بعد از تو مثل اوقات قبل از اومدنت نمیشه پس لطفا به بابایی قول بده کاری نکنی که من دلم برای گذشته های قبل از بودن تو تنگ بشه پسرم  . 

 

 

نظرات (4)
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:48
اخ چرا کوچولوتو میزاریش تو گردن گیری...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی چی ؟
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 13:36


سلام

همه زندگی همینه ... هیچ اتفاقی هم که نیقته از قبیل ازدواج و پدر شدن و .... باز دلت واسه تمام اون ثانیه های که گذشت تنگ میشه ... دلت واسه عمر خودت تنگ میشه ...

البته این اتفاقات شدت و حدت این دلتنگی ها را بیشتر میکند ....

برقرار باشد ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی محمد مهدی جان
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 15:10
بخواهید ، نخواهید تنگ میشود و خواهد شد!!!!
اما این دلتنگی هاش هم شیرینه!
شاید این تناقض دور از ذهن باشه ولی به آن خواهید رسید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تناقض شیرین؟ بله
دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 02:45
بگذار زندگی اش را بکند
همان طور که باید
نه اینکه بترسد که مبادا دل پدر و یا مادرش را بشکند و حسرت به دل گذشته شان بمانند
نه اینکه دلهره داشته باشد از اینکه مبادا پدر و مادرش را به ارزوهای دور و درازشان نرساند
نه اینکه سرخورده شود از اینکه انطور که پدر و مادرش میخواهند و فکر میکنند "خوب" نباشد و دلشان بشکند.
بگذار زندگی اش را بکند...خوب یا بدش را خودش بفهمد و مثل همه شکست بخورد گاهی و اشتباه کند گاهی و ..
زنجیرش نکن در چارچوب باید و نباید ها و خوب و بد هایی که تشخیص توست و باور تو ! که شاید حتی اشتباه باشند!

بگذار زندگی اش را بکند ..
نه اینکه از حالا موج ترس و استرس و گناه به سویش بفرستی..
فقط تو نیستی..خیلی از ما اینچنینیم..قواره های باور هایشان را به تن جگرگوشه هایشان میکنیم بی آنکه در نظر بگیریم هر کس را قواره ایست و جامه ایست مخصوص خودش .
بگذار "باران" ات خودش باشد پدر عزیز...خود ِ خودش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم تیراژه عزیز
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد